۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

چرا این زمین لرزه ها پس لرزه ندارد


چرا این زمین لرزه ها پس لرزه ندارد

حمید محصص



زمین لرزۀ بیست و یکم مرداد در آذربایجان شرقی بیش از 200 شهر و روستای منطقۀ اهر و ورزقان و هریس را تکان داد که در این میان 60 روستا به میزان 80 درصد تخریب شد. ساعت 5 بعد از ظهر بود که خانههای غیر استاندارد آجری یا کماکان کاه گلی بر سر زنان و کودکان آوار شدند. جمعیت نسبتا کمِ روستاها و این واقعیت که در ساعت وقوع حادثه بسیاری از مردان خانه بر سر کار بودند باعث شد شمار قربانیان دو زمینلرزه در دامنۀ 6 ریشتر از چند صد کشته و چند هزار زخمی فراتر نرود.

هر بار که چنین وقایعی اتفاق میافتد خیلیها به فکر خدا میافتند. بعضیها شروع میکنند به گلایه که «خدایا! رحمت و عدل و انصافت کجاست؟ چرا همیشه محرومان و فقیران باید قربانی این بلایا باشند؟» جوانترها و شورشیترها کفری میشوند و به زمین و زمان فحش میدهند. خیلی از مردم به خود آرامش میدهند که «حتما حکمتی در کار است.» فکر میکنند خدا مثل مدیر یک شرکت بیمه آن بالا نشسته و تا روز قیامت خسارات و لطمات بدبخت بیچارهها را حساب میکند تا بعدا تمام و کمال اجرشان را بدهد. اما بیشتر از همه کسانی زمین لرزه و سونامی و سیل و امثالهم را کار خدا و نشانۀ حکمت الهی معرفی میکنند که مسئولیت این فجایع به عهدۀ خودشان است. اینها مسئول مدیریت جامعهاند. اعضای هیئت حاکمهاند. نمایندگان طبقۀ حاکماند. بلایای طبیعی که هیچ، اینها حتی گرانی را هم کار خدا قلمداد میکنند.

اشاره به مورد ژاپن و واکنش این کشور به زمین لرزههای شدید میتواند برای مردم ما آموزنده باشد. ژاپن جامعهای سرمایهداری است. طبقۀ حاکمه بهرهکشی از زنان و مردان کارگر را سازمان میدهد و سرمایه هایش در شبکۀ جهانی نظام امپریالیستی به کسب سود در نقاط مختلف دنیا مشغولند. اما در همین جامعۀ طبقاتی سالیان سال است که با به کار گیری شناخت علمی، تخصیص بودجۀ کافی، استفاده از فن آوری مناسبِ جغرافیای زلزله خیز و برنامه ریزی پیشگیرانه و موثر آموزشی و تدافعی برای مقابله با بحران، موفق شدهاتد تعداد قربانیان زمین لرزههای پیاپی و شدید را به حداقل برسانند.

اتکاء هرچه بیشتر به علم باعث میشود که تودهها به نیروی دگرگون کنندۀ انسان بیشتر آگاه شوند. این جهتگیری و عملکرد، انسانها را از خرافه و ماوراء الطبیعه بیشتر دور میکند حتی اگر در حرف کماکان خداباور باشند. برای رو کردن به شناخت علمی، ابزار علمی و تلاش برای تکامل آنها باید برای زندگی اینجهانی احترام قائل بود، برای جان تودههای مردم ارزش قائل بود، فریفتۀ دعا و وعدۀ بهشت نشد. برای پیشرفت علمی و مقابله با بلاهای طبیعی باید به حد کافی از هر آنچه خرافه و ضد علم است فاصله گرفت. یعنی همان کاری را کرد که بیشتر دانشمندان انجام میدهند ـ خواه خود را خداباور و دیندار بدانند یا ندانند. جامعهای که چنین نکند درهای آزمون و تجربۀ علمی و دستیابی به قانونمندیهای جهان مادی را بر خود می بندد و همچنان تسلیم توضیحات کهنۀ مذهبی در مورد علل وقایع باقی می ماند. توضیحات فریبکارانه و ضد انسانی از این دست که: «هر بلایی که بر سر قومی میآید نتیجۀ نافرمانیاش از احکام الهی است.»

البته در جامعۀ ما هر بار که چنین وقایعی اتفاق میافتد زبانهای بسیاری به انتقاد گشوده میشود. مثلا در همین مورد اخیر خیلیها صدا و سیمای جمهوری اسلامی را به نقد کشیدند که چرا اخبار زمین لرزه را دیر پخش کرد یا به اندازۀ کافی به آن نپرداخت. یا چرا «خنده بازار» را به احترام قربانیان حادثه و مردم سوگوار از جدول برنامه هایش حذف نکرد. گروهی دیگر از عدم آمادگی ستاد بحران شهرستان اهر و کُندی عملیات کمک رسانی هلال احمر انتقاد کردند. کسانی که به طور کلی نسبت به هر اقدام مقامات کشور بی اعتمادند و حق هم دارند بی اعتماد باشند، هشدار دادند که کمکهای نقدی و جنسی را تحویل نهادهای حکومتی و مذهبی ندهید بلکه سعی کنید مستقیما به دست زلزله زدگان برسانید. خیلیها از وقاحت رحیمی معاون احمدی نژاد به خشم آمدند که میخواهد تا سقف 12 میلیون تومان به بی خانمانها وام بدهد و بعدا با بهرۀ 4 درصد این پول را از آنان پس بگیرد! پرسیدند اگر زلزله  کار خداست و شما هم نمایندگان خدا روی زمین هستید که خودتان باید خسارت کار خدا را به طور کامل به مردم بپردازید. وام دادن و بهره گرفتن دیگر چه صیغهای است؟! انتقادها و اعتراضهای این روزها مخلوطی است از خشم و بی اعتمادی بر حق مردم نسبت به هیئت حاکمه فریبکار و فاسد از یک سو و دعواها و رقابتهای جناحهای حکومتی از سوی دیگر.

متاسفانه بسیاری از مردم معترض و منتقد در این جور موارد عملا به همان راه حلی متوسل میشوند که با نگاه و سیاستهای طبقۀ حاکمه خوانایی دارد. برای مثال ابراز همدلی و کمک به آسیبدیدگان و بازماندگان قربانیان ـ علیرغم صداقت و صمیمیتی که در آن نهفته است ـ از محدودۀ «فرهنگ صدقه» فراتر نمیرود. بیش از آنکه برخاسته از یک فرهنگ تعاون آگاهانه برای متحد شدن و به دست گرفتن زندگی خود و نزدیک شدن به راه حل واقعی چنین مصائبی باشد، بازتاب ترحم است. احساس وظیفهای است شبیه به پرداخت خمس و زکات به امید اجر دنیوی و اخروی. احساسی لحظهای و زودگذر است چرا که به ریشهها نمیپردازد؛ چرا که ریشهها را نمیشناسد. فرهنگ تعاون آگاهانه صرفا به جمع آوری پول و پتو و مواد غذایی و دارو برای زلزله زدگان محدود نمیشود، صرفا ابراز همدردی در محل یا از راه دور با حادثه دیدگان نیست. زیربنای فرهنگ تعاون آگاهانه، تبلیغ و ترویج این سیاست در میان مردم است که مبنای هر برنامه ریزی اقتصادی و اجتماعی در کشور باید منافع و سلامتی و رفاه و آرامش اکثریت جامعه یعنی زنان و مردان کارگر و زحمتکش در شهر و روستا باشد. که اگر حکومتی مسئولیت کمبودها و محرومیتها را به عهده نگرفت و مردم را به «خواست خدا» احاله داد فقط شایسته برانداختن است. که اگر مسئولان یک نظام در برنامهریزیهای کلان و تخصیص بودجه برای ایمن سازی و مقاومسازی ساختمان ها، اولویت را به محل سکونت و کار طبقۀ حاکمۀ سرمایهدار و نهادها و مراکز سرکوب نظامی و امنیتی و مغزشویی مذهبی دادند، باید به اتهام خراب کردن خانه بر سر مردم محاکمه شوند. فرهنگ تعاون آگاهانه، کمک به سازماندهی اعتراض محرومان و تکامل آن به سطح مقاومت و مبارزۀ آگاهانه برای به دست گرفتن سرنوشت خویش است. اگر در پی هر بلای طبیعی چنین بذری در بین مردم افشانده نشود، پسلرزههای رهایی بخش در کار نخواهند بود.
بر گرفته از نشریه شماره 9 آتش

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

اینجا لندن است...


اینجا لندن است...
لندن فرامی خواند
              شهرهای کوچک دوردست را.
حالا که جنگ اعلام شده و نبرد به راه افتاده
                           لندن اهالی اعماق را فرا می خواند.
پسران! دختران!
                               همه از گوشه های دنج بیرون بیایید
لندن شما را فرا می خواند، نظاره گر نباشید...
عصر یخبندان می آید، انگار عدسی خورشید باز می شود
موتورها از کار می افتند و گندم زارها از نفس
یک خطای هسته ای رخ داده،
ولی نمی ترسم.
لندن غرق می شود
و من کنار رودخانه زندگی می کنم.
....

این فراخوان گروه پانک - راک Clash (کلَش) است که جوانان دوردست را فرا می خواند. Clash به معنی تضاد، منافات، درگیری، تصادم....
«کلش» صدای جوانان شورشی و «پانک» لندن در اوایل سال های 1980 بود. تصادمی که نه اتفاقی بود و نه سطحی. آن ها شاعرانی شورشگر بودند با این باور که «جوانی موقعیت پایداری نیست. از نظر دولت، تصادم بین حکومت کننده و حکومت شونده بسیار خطرناک تر و اساسی تر از تصادم نسل هاست». در ترانه «لندن فرا می خواند» از مسابقۀ تسلیحاتی و عواقبش می گفتند و از گرسنگی در آفریقا. علیه جنگ زبان می گشودند و جوانان را فرا می خواندند که از رخوت اعتیاد بیرون بیایند و راه مبارزه را برگزینند...
نزدیک به سی سال بعد، امروز کمیتۀ برگزاری المپیک لندن از موسیقی بدون کلام این ترانه پر انرژی برای تبلیغ این رخداد بزرگ بین المللی استفاده می کند. شاید مسئولین گمان می کنند که فقط خط اول (یا عنوان) این ترانه در ذهن مردم باقی مانده است و آن کلام شورشی را نمی شناسند یا فراموش کرده اند. شاید هم فکر می کنند محتوای ترانۀ «لندن فرامی خواند» شامل مرور زمان شده و دیگر از شورش بیکاران و ساکنان مجتمع های فقیرنشین دولتی و اعتصابات عظیم کارگری سال های 1980 خبری نیست. شاید بر این باورند که ریتم تند این ترانه، امروز فقط باعث شادی و تحرک جوانان می شود.
ولی المپیک 2012 برای توده های فقیر و گرفتار بحران در لندن مایۀ پایکوبی نیست. بزم اصلی برای حاکمان و صاحبان سرمایه و قدرت بر پا شده. برای کسانی که با انحصارگری و سرکوب، شرایط سودآوری بیشتر سرمایه را تضمین می کنند....
بازی های المپیک به تبلوری از قدرت و تمرکز سرمایه های بزرگ امپریالیستی تبدیل شده است؛ و نیز به صحنۀ رقابت و برتری جویی ایدئولوژیک قدرت های بین المللی. حلقه های متصل المپیک، نه نماد همبستگی بین المللی مردم دنیا که تداعی کنندۀ حلقه های سلطه و انحصار در نظام به هم پیوسته و گلوبالیزه است. آمار و ارقام اقتصادی به کنار، کافی است به مقررات حاکم بر دهکدۀ المپیک نگاه کنید:
ـ بردن هر گونه «بطری یا ظرف که از شیشه یا سایر مواد ساخته شده باشد...» به دهکده ممنوع است. اگر کسی به این فکر است که پیشاپیش بطری آبی تهیه می کنم و برای رفع گرسنگی ساندویچ درست می کنم و به تماشای مسابقات می روم بهتر است به خود زحمت ندهد. طبق مقررات ورود «هر گونه غذا و نوشابه های الکلی و غیر الکلی» به استادیوم ها ممنوع است. تنها خوراکی هایی که می توان با خود برد «شیر بچه و دارو» است. اگر احیانا گرسنه یا تشنه شده اید باید پولتان را به جیب انحصاراتی بریزید که مقامات برگزاری المپیک برای تان تعیین کرده اند. مک دونالد یکی از اسپانسرهای المپیک لندن است. خنده دار است؛ المپیکی که به «سبز» بودنش و معماری بازیافتی اش می نازد از شما دعوت می کند مشتری مک دونالد شوید که برای تغذیۀ گاوهایش جنگل های باران زای برزیل را هکتار هکتار نابود می کند و به جایش سویا می کارد. همان مک دونالدی که پیشتاز و نماد غذاهای ناسالم «فست فود» و مولد چاقی و بیماری های مختلف در سراسر جهان است.
خدمات المپیک به سرمایه داری بزرگ انحصاری به اینجا ختم نمی شود. لندن 2012 شیوه هایی ابتکاری برای تضمین سودهای کلان در پیش گرفته است:
ـ از سال 2006 قانونی تحت عنوان «حق وابستگی به المپیک لندن» به تصویب رسیده. این قانون به مقامات المپیک این «حق» (یا قدرت) را داده که جلو هر شخص یا نهادی که بخواهد به طور غیر مجاز خود را به بازی های المپیک لندن مرتبط کند را بگیرند. برای این کار لیستی دو ستونه تهیه کرده اند: الف و ب. لیست الف شامل واژه هایی نظیر بازی ها، دوهزار و دوازده، 2012 و بیست دوازده است. لیست ب شامل کلماتی نظیر لندن، مدال، اسپانسر، طلا، نقره، برنز و حتی لغت تابستان است. استفاده از دو کلمه از لیست الف، یا یک کلمه از لیست الف به علاوۀ یک یا دو کلمه از لیست ب ممنوع است! هیچ مغازه دار یا تولید کننده ای حق ندارد از این گونه ترکیب کلمات برای جلب مشتری استفاده کند و در صورت تخلف تا 20000 پوند جریمه خواهد شد (و این کار به عنوان سابقه ارتکاب جرم در پرونده اش ثبت خواهد شد).
ـ به همراه داشتن«وسایل مارک دار، یا وسایلی که علائم و پیام های تبلیغاتی بر روی آن ها درج شده (مانند کلاه، تی شرت و کیف و غیره)» ممنوع است. در دهکدۀ المپیک یک گشت ویژه تحت عنوان «دستجات حمایت از مارک ها» درست کرده اند که مواظبند کسی با تی شرت یا کیفی که روی آن علائم و آگهی های غیر اسپانسوری درج شده در محوطه چرخ نزند!
البته انحصار تجاری فقط بخشی از دغدغۀ مسئولین المپیک است.
لیست ممنوعیت های المپیک 2012 نشان می دهد که میدان تخیل مسئولین چقدر وسیع است. فکر هر چیزی را که ممکن است به شرکت کنندگان امکان بدهد در نظم دلخواه آنان اختلال ایجاد کند کرده اند: از«پول خرد زیادی» گرفته تا «کیف های بزرگ» و «فندک» ممنوع است. به همراه داشتن هر گونه نوشته و پلاکارد و پارچه ای که محتوای سیاسی اجتماعی داشته باشد ممنوع است. به علاوه در آیین نامۀ رسمی فروش بلیط بازی ها این نکته زیر تیتر «رفتار ممنوعه» درج شده که «هر گونه فعالیت و اعتراض در ارتباط با اتحادیه ها، موضوعات سیاسی یا مذهبی...» خلاف قانون است.
یک حصار الکتریکی به مسافت بیش از 17 کیلومتر دور تا دور دهکده کشیده اند که به آن برق 5000 ولت وصل است. روی این حصار 900 دوربین مدار بسته مجهز به  مادون قرمز برای دید در شب سوار کرده اند. هدف از این تدبیر امنیتی جلوگیری از ورود «افراد متخاصم» به محوطه عنوان شده است. ولی داستان به اینجا ختم نمی شود. «برادر بزرگ» تور اصلی اش را در سطح شهر لندن پهن کرده است. سیستم نظارت پلیسی لندن از نظر تعداد دوربین های کاشته شده در معابر عمومی نسبت به تعداد شهروندان، در دنیا اول است. حالا پلیس با استفاده از بودجۀ امنیت المپیک این سیستم را پیشرفته تر و کارآمد تر کرده. اسکنرها، کارت های شناسایی بیومتریک، دوربین های مدار بسته جدید با نرم افزارهای پیشرفته که توانایی خواندن شماره ماشین و شناسایی قیافه را دارند، سیستم های شناسایی بیماری و ... را به کار انداخته اند. جالب این است که هر گونه فیلم برداری، عکس گرفتن و ضبط صدای بازی ها و مراسم بدون اجازه اکیدا ممنوع است و جریمه و مجازات در پی دارد، اما دولت بدون اجازه حرکات همۀ شهروندان را ـ فعلا فقط در عرصۀ عمومی ـ تحت نظر دارد و از آن فیلم می گیرد.
امروز تعداد نظامیان انگلیسی در لندن که به عنوان بخشی از نیروی امنیت المپیک عمل می کنند 13500 نفر است یعنی بیشتر از تعداد نظامیان این کشور در افغانستان. کل نیروهای امنیتی المپیک به 48000 نفر می رسد. به نوشته روزنامۀ گاردین «ماموران می توانند هر کس را که به نظرشان رفتار ضد اجتماعی دارد، در اطراف ایستگاه های راه آهن پرسه می زند، گدایی می کند، گرم کن کلاه دار به سر دارد و علاف است، یا به هر دلیلی به نظر می آید می خواهد ایجاد مزاحمت کند مورد بازجویی و بازرسی قرار دهند». قانون بازی های المپیک لندن که در سال 2006 تدوین شده استفاده از نیروی قهر برای مقابله با اعتراضات را مجاز شمرده است. به نظر نمی رسد که بعد از پایان المپیک این بندها را از قوانین پاک کنند و دوربین ها را به انبار باز گردانند.
همۀ این تدابیر معنایی جز کنترل نظامی شهر یا برقراری یک وضعیت اضطراری اعلام نشده ندارد. از جنگ جهانی دوم به این طرف لندن هیچگاه چهره ای چنین نظامی نداشته است. در سراسر روزهای المپیک یک ناو هواپیما بر در رودخانه تیمز لنگر انداخته. هواپیماهای بدون سرنشین در آسمان شهر جولان می دهند. هواپیماهای جنگنده در پایگاه نیروی هوایی سلطنتی آماده پروازند. سیستم های موشکی زمین به هوا بر سقف آپارتمان های مشرف به استادیوم سوار شده است. نصب سیستم های دفاع موشکی بر ساختمان های محل زندگی بیش از 700 خانوار اعتراض ساکنین این خانه ها را که هیچ انتخابی در این زمینه نداشتند بر انگیخت. مقامات دولت برای دلجویی از آنان اطلاعیه ای منتشر کردند و اطمینان دادند که خطری متوجه ساکنین نیست و «این موشک ها به طور شبانه روزی توسط 10 سرباز غیر مسلح محافظت می شوند و احتمال قوی وجود دارد که دسته ای از پلیس های مسلح هم در صحنه حاضر باشند تا از این سربازان غیر مسلح محافظت کنند.» اما این اطلاعیه نگرانی شهروندان را از خطری که در صورت شلیک موشک متوجه شان بود بر طرف نکرد. بسیاری می گفتند وقتی که در خاورمیانه، دولت های محلی برای مقابله با بمباران های هوایی ناتو روی بعضی از مجتمع های مسکونی موشک نصب می کنند دولت انگلستان داد و قالش هوا می رود که شهروندان و غیر نظامیان را به خطر انداخته اید و حقوق بشر رعایت نمی کنید! کار خودشان فرقی با آن ندارد.
البته هیچ سیستم امنیتی در دنیا وجود ندارد که سوراخ نداشته باشد و نتوان در آن رخنه کرد. همانطور که نشریه معتبر «فوربز» نوشته به نظر می آید که اقدامات امنیتی دولت انگلیس بیش از هر چیز یک تاکتیک ارعاب است. علیرغم تبلیغاتی که در مورد «مقابله با تروریسم» و « خطر حملۀ القاعده به المپیک» و غیره می کنند هدف اصلی حاکمان، ارعاب توده های فرودست کوچه و خیابان است. همان توده هایی که بیش از 24 میلیارد پوند (و به گفته ای 49 میلیارد) از پول مالیاتشان خرج المپیک شده و هیچ نفعی عایدشان نمی شود. همان ها که در عرض هفت سال تدارک المپیک لندن مرتبا از امکانات رفاهی و فرصت های شغلی شان کاسته شده است. همان توده هایی که نسل جوانش سال قبل لندن و چند شهر دیگر انگلستان را بخشا به علت انزجار از همین ولخرجی ها و در اعتراض به وضعیت کار و معاش به آتش کشید.
تضادهایی که گروه موسیقی «کلش» بر آن انگشت می گذاشت هنوز صحنۀ سیاسی و اجتماعی و اقتصادی انگلستان (و سایر کشورهای دنیا) را رقم می زند. فراخوان «کلش» هنوز کهنه نشده. هنوز دختران و پسران باید از گوشه های دنج بیرون بیایند. زمان نظاره گذشته است.

سیما توکلی
«نشریۀ آتش»
دوم آگوست 2012

۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

آتش شماره هشت منتشر شد

آتش
اینجا دانلود کنید
شمارۀ هشت، مرداد 1391



در این شماره می خوانید:
سر سخن
جرم! مجازات! ارعاب!
تحولات سوریه و سرنوشت مردم
قلب سیاه اقتصاد
یک کسب و کار کثیف و پر درآمد
معرفی یککتاب ممنوعه
واقعیت کمونیسم چیست؟
رهبری حزب و ارادۀ توده ها
آره، ما همون جوونای بد با شلوارای گشادیم!

تحـولات سـوریه و سرنوشت مردم

تحـولات سـوریه و سرنوشت مردم


از مارس 2011 تا ژوئیه 2012 (یعنی از بهار سال 1390 تا تابستان امسال) چه چرخشهایی که در اوضاع سوریه صورت نگرفته است. از جولان دادن تانکهای ارتش بشار اسد در شهر درعا و به خاک و خون کشیدن معترضان تا انفجار بمب در نشست عالی امنیتی در قلب دمشق و کشته و زخمی شدن تعدادی از بالاترین مقامات نظامی و اطلاعاتی رژیم. مسیر وقایع را دیگر جنبش عادلانهای که از بطن جامعه برخاسته و چند دهه استثمار و فساد و ستم ملی و مذهبی را به چالش گرفته، تعیین نمیکند. این جدال مرتجعان وابستۀ حاکم بر سوریه با نیروهای مرتجع وابسته به قدرتهای غربی است که بر تحولات سایه افکنده است.

تکان تند مارس 2011 خودجوش بود و مردمی. فشردۀ خشم زیر خط فقریهایی بود که 50 درصد جامعه را تشکیل میدهند. اعتراضی بود به حاکمیت قشر نازک و فاسد بورژوا عشیرهای علوی و شریکان سنی و مسیحیشان. این اعتراض ریشه در وضعیت تحمل ناپذیری داشت که ستم طبقاتی و ستم ملی و ستم مذهبی شاخصهایش بودند. طغیان چندشغلههای اجباری و خیل جوانان بیکار بود در برابر طبقه حاکمۀ سرمایهدار که «بیکاری»اش از جنس دیگری است و مشغلهای جز سود به جیب زدن و سرکوب مردم و نوکری قدرتهای بزرگ سرمایهداری غرب و شرق ندارد. جنبه دیگر خیزش 2011 عکس العمل جامعه ستمدیدگان کرد بود به ستمهای دیرینه رژیم بعث سوریه که به زور اسلحه، هویتشان را نفی کرد و زمینهایشان را از چنگشان در آورد. خیزش ماه مارس رنگ و بوی بهار عربی داشت. جوان و رنگارنگ بود و یک زندگی متفاوت و نو و بدون سرکوب را جست و جو میکرد. و البته مثل سایر نمونههای بهار عربی در نبود احزاب کمونیست انقلابی، بیبهره بود از دورنما و راه و نقشه و رهبری روشن برای کسب پیروزی، برای یک انقلاب ریشهای اجتماعی.

در آغاز، رفتار آمریکا و اروپا با خیزش مردم با توجه به خطراتی که بی ثباتی اوضاع سوریه میتوانست برای اسرائیل و کل منطقه به همراه داشته باشد، سکوت و اکراه بود. شاید بروز روندهای غیر قابل پیش بینی و مهار ناپذیر در صحنههای دیگر «بهار عربی» در این احتیاط موثر بود. یا شاید با توجه به رقابتهای بینالمللیشان با روسیه و چین، بی سر و صدا به دنبال طراحی نقشهای جامعتر برای کل منطقه در شرایط جدید بودند. به هر حال، رژیم بعث سوریه به هیچ وجه برای امپریالیستهای غربی یک نیروی غریبه یا «غیر خودی» به حساب نمیآمد. سالیان سال غربیها وظیفه کنترل و گاه گوشمالی جنبش آزادیبخش فلسطین را به همین هیئت حاکمه سپرده بودند. کشتار فلسطینیان به سال 1976 در اردوگاه تل زعتر لبنان توسط حافظ اسد پدر بشار انجام شد تا صلح با اسرائیل را به جنبش فلسطین تحمیل کند. همکاری تنگاتنگ رژیم سوریه با آمریکاییها و ائتلاف جنگیشان علیه رژیم صدام به هنگام اشغال کویت در سال 1991 بر هیچکس پوشیده نیست. همین رژیم بود که در سال 1998 در چارچوب یک نقشه مشترک بین المللی و به دستور آمریکا، عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک) را مجبور به خروج از خاک سوریه کرد تا نهایتا به ماموران امنیتی ترکیه تحویل داده شود. امپریالیستهای غربی با توافق دولت اسرائیل، سوریه را در تامین «امنیت» لبنانِ بعد از سالهای جنگ داخلی شریک کرده بودند و در واقع کنترل ارتش و بخش امنیتی و دستگاه بوروکراتیک دولتی در لبنان را عمدتا به آنها سپرده بودند. در عین حال، لبنان و نیز عراق طی سه دهه به نقطۀ تلاقی منافع طبقه حاکمۀ سوریه با جمهوری اسلامی ایران تبدیل شده و منافع مشترک استراتژیک، این دو رژیم مرتجع را به شکل فزایندهای به هم متصل کرده بود.

با شروع جنبش ضد حکومتی در مارس 2011 رژیم اسد در هراس از تکرار صحنههای تونس و مصر و لیبی به سرکوب شدید روی آورد و با توجه به ناکارآیی پلیس، ارتش را به جان مردم انداخت. هزاران نفر از نیروهای سپاه پاسداران و نیز مشاوران امنیتی اعزامی از ایران مستقیما در سرکوبهای آغازین شرکت کردند تا شاید اعتراضات در نطفه خفه شود. این چنین بود که پای جمهوری اسلامی در باتلاق وقایع سوریه فرو رفت، به آماج شعارهای خشمگینانه تظاهرکنندگان سوری تبدیل شد، و سرنوشت یا دقیقتر گفته باشیم موقعیت منطقهایاش بیش از پیش به وضعیت هیئت حاکمه فعلی سوریه گره خورد.

سرکوب شدید اما تاثیر معکوس داشت. خشم مردم بیشتر شد، ارادهشان قویتر و اعتراضاتشان گستردهتر. تحولات سیاسی سوریه روی مسیری بی بازگشت افتاد. غربیها آشکارا پا به میدان گذاشتند و خواهان کناره گیری بشار اسد شدند. دولت روسیه هم که از دوستان و حامیان قدیمی رژیم اسد محسوب میشود فعالانه پشت نظم موجود ایستاد و به رقیبان آمریکایی و اروپاییاش اعلام کرد که راه هرگونه اعمال فشار بر دولت سوریه و تغییر رژیم در آن کشور را سد خواهد کرد. یک جنگ کثیف نیابتی دیگر در منطقه آغاز شد که یک طرفش به روسیه و چین و جمهوری اسلامی متکی است و طرف دیگرش به آمریکا و فرانسه و انگلیس و مهرههایی مثل ترکیه و عربستان و قطر.

آنچه «ارتش آزاد سوریه» نام دارد و مسئولیت عملیات نظامی مختلف از جمله بمب گذاریهای جدید در دمشق را به عهده گرفته ارتش و سازمان امنیت ترکیه (میت) سازمان داد. نهادی که به سرعت باندها و فرماندهان نظامی ناراضی در ارتش سوریه را جذب کرد و با نیروهای شبه نظامی فرقههای رنگارنگ بنیادگرای اسلامی در آمیخت. کمکهای مالی عربستان و نیروهای شبه نظامی مرتجع و تازه نفس اعزامی از لیبی هم به یاری «ارتش آزاد» آمد. درست همان موقع که آمریکا و اروپا و مقامات ناتو رسما اعلام میکردند «مخالف راه حل نظامی برای سوریه» هستند، بازوی اورو آسیایی آنها یعنی ترکیۀ «اسلامی معتدل» راه حل نظامی را به اجراء گذاشت. هم زمان «شورای ملی سوریه» با حضور چشمگیر نیروهای اسلام گرا تشکیل شد تا نقش اهرم سیاسی دیپلماتیک علیه رژیم سوریه را بازی کند و نیروهای اپوزیسیون را زیر یک چتر گرد بیاورد (یا در واقع در خدمت طرحهای امپریالیستهای غربی به خط و هرس کند).

از آن پس، دست نیروهای وابسته و مزدور آمریکا و اروپا روز به روز قویتر شد و موضع رژیم جنایتکار سوریه روز به روز ضعیف تر. همکاری و حمایت مستقیم جمهوری اسلامی و مانورها و تاکتیکهای سیاسی و دیپلماتیک برادران بزرگ رژیم بعث یعنی روسیه و چین نیز نتوانست آب رفته را به جوی باز گرداند. امروز اوضاع به جایی رسیده که سران جمهوری اسلامی مجبورند با وحشت نظارهگر روزهای تیره و تار مهمترین متحد منطقهایشان یعنی رژیم بشار اسد باشند؛ و پشت پرده این در و آن در بزنند تا شاید بتوانند پلهای خراب شده را مرمت کنند و روابط فردایشان با مرتجعینی که قرار است جای اسد را بگیرند بیش از اندازه خصمانه نباشد.

نتیجۀ روند جاری تحولات بر سرنوشت خیزش عادلانه مردم سوریه پیشاپیش روشن است. اگر به هر علت «خلاف قاعده»، سیر تحولات جاری به نفع بشار اسد یا به طور کلی هیئت حاکمه کنونی چرخش کند و اینها به تنهایی و یا در ائتلاف با بخشی از مرتجعینی که امروز خارج از حکومتند در قدرت باقی بمانند، انتقامی سخت از تودههای معترضی که با شروع خیزش خود «باعث این همه دردسر شدند» خواهند گرفت. و اگر از قدرت کنار زده شوند که به احتمال قوی چنین خواهد شد، سر رشتۀ امور به دست ائتلاف دیگری از مرتجعین خواهد افتاد که بارها امتحان خود را با سرکوب هرگونه ترقیخواهی و آزاداندیشی پس دادهاند. منجمله همینها که امروز پشتوانۀ دینی عملیاتشان فتوای فسیلهای سلفی علیه «بشار اسد منافق» است. همینها که از همین امروز چماقهایشان را برای سرکوب کارگران و جوانان بیکار و زنان و دهقانان و ستمدیدگان کرد و روشنفکران که برپا کنندگان خیزش علیه رژیم اسد بودند، در هوا تکان میدهند. رهاورد اینها برای مردم سوریه چیزی جز ادامه استثمار، ادامه وابستگی به نظام جهانی سرمایهداری امپریالیستی، تحکیم دستگاه پلیسی و امنیتی، دخالت احکام شرعی در قانون و قضاوت و زندگی اجتماعی و حیطه خصوصی، گسترش ارزشهای قرون وسطایی و مردسالارانه و باورهای خرافی نخواهد بود.

مردم سوریه نیز مانند بقیه مردم در این دنیای بیعدالتی و نکبت و بهره کشی و توطئه هیج راهی ندارند مگر دست زدن به یک انقلاب واقعی و ریشهای اجتماعی، با دستیابی به آگاهی و علم انقلاب، با پرورش و سر برآوردن یک نیروی رهبری کننده کمونیستی از صفوف کارگران و زنان و روشنفکران پیشرو و نواندیش، و با اتکاء به نیرو و ارادۀ مبارزاتی خودشان. این موضوعی است که هر روز ذهن شمار بیشتری از روشنفکران انقلابی و کمونیست و چپ را به خود مشغول میکند. 

حمید محصص

بر گرفته از نشریه شماره 8 آتش مرداد ماه  1391

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

با زبان آتش

با زبان آتش
نگاهی به زندگی  اولریکه  ماینهوف
آیناز توکلی / نشر آتش/ تیرماه 1391
اینجا دانلود کنید
 نوشته ای که در پیش رو دارید، سومین بخش از مجموعه ای است که خواهیم کوشید در آن تصویری از زنان کمونیست و انقلابی عرضه کنیم. هدف دو گانه است. این زنان، در دو جبهه سانسور شده اند. بورژوازی به خاطر دشمنی با ایده ها و مبارزات شان آنان را نفی می کند. یا اگر آنقدر برجسته اند که انکارشان ممکن نیست، تحریف شان می کند. نگرش مردسالارانه در جنبش انقلابی و کمونیستی نیز به دلیل آن که زن بوده اند، اغلب در موردشان سکوت کرده است.
در این مجموعه خواهیم کوشید به فعالیت صرفا «سیاسی » این زنان بسنده نکنیم. چرا که عرصه خصوصی هم سیاسی است. نقش زنان در خانواده که مهد «زندگی خصوصی » و سلول پایه ای جامعه است، بخشی مهم از تقسیم کار ستمگرانه ای است که فرودستی زنان از آن سرچشمه میگیرد. کمتر زنی توانسته بدون شورش در عرصه زندگی خصوصی به یک فعالیت اجتماعی پرمعنا بپردازد. این مسئله شاید بیش از همه در مورد زنان کمونیست صادق باشد.
سعی می کنیم در نگاه به زندگی چند نمونه از زنان کمونیست و انقلابی، کمی از سنتی که مبارزۀ سیاسی را با «از خود گذشتگی » معنی می کند فاصله بگیریم. در این رویکرد با تعبیری محدود از «خود » روبروییم. ریشه این «خود » در تفکری است که روش زندگی رایج و مورد قبول جامعه را «حرف آخر » یا «راه طبیعی زندگی » و «اوج خوشبختی » می انگارد. انگار آرزوها و یا برنامه زندگی زنان بالاخره باید در خانه نشستن و رفت و روب و زائیدن و بچه بزرگ کردن، برای حظ بصر مردان کفش و البسه ناراحت پوشیدن، در مقنعه و چادر «ناموس » مردان شدن،
صبح تا شام پای دار قالی نشستن، یا پوسیدن پشت میز دفاتر و ادارات به ازای زیر حداقل دستمزد... خلاصه شود. انگار سرنوشت زنان اینست که مهره ای کم و بیش بی اراده باشند و اسیر روابط تکراری و خرفت کننده نظام استثمار باقی بمانند  تازه لذت هم ببرند! نه. ما خوشبختی را در مبارزه جست و جو می کنیم. در آرمان و آرزوهای بزرگ داشتن و نبرد برای تحقق آن ها در همین دنیا. زنان مبارزی که نام و زندگی شان را با مطالعه تاریخ می یابیم، خوشبخت بوده اند. چرا که مسیر زندگی شان را آگاهانه انتخاب کرده اند. اگر سختی هایی را تحمل کرده اند، منزلی از همین مسیر بوده است.
نگاه گذرای ما به زمینۀ تاریخی زندگی و مبارزۀ این زنان می تواند به درک تحولات و تصمیماتشان، و تاثیراتی که خود بر تاریخ گذاشتند کمک کند.
نشر آتش  تیر ماه 1391
 atash1917@yahoo
 برای دریافت بخش های اول و دوم می توانید به سایت زیر مراجعه نمائید:
http://nashreatash.blogspot.com